دکتر علی شریعتی
شما که راه گفتگو را بسته اید.
رادیو تلویزیون و خطبه های نماز جمعه یک سویه هر چه می خواهند می گویند.
هر روزنامه ای را که نمی پسندید توقیف و تعطیل می کنید.
هر کس سخنی بر خلاف شما بگوید، یا به زندانش می اندازید و یا کار و سامان زندگی اش را نابود می کنید.
شما که تمام توان و هیبتتان زور و سرکوب است، از کجا فهمیدید که حقیقت پیش شماست؟
باز هم تب گلد کوئیست ملت رو برداشته ، باز هم تب یک شبه پولدار شدن ایرانی جماعت ، باز هم به جای اینکه نون بازو و فکر خودشونو بخورن، میخوان مثل یه هرم همدیگرو پولدار کنن ، تازه اسمشم عوض کردن میگن : سرمایه گزاری مشارکتی ، باز هم پیشنهاد پشت پیشنهاد ، ولی به قول محمود اینقدر پیشنهاد دهید که پیشنهاد دانتان پاره شود.
کی به راه شما میاید؟ حتی اگه بگید مثل این مرتازا قطار خوشبختی نگه داشتید که به قول شما دوستانتان سوار آن شوند
ولی اگه پشت گوشتون دیدید میتونید متصور شید که سرمایه گزاری مثل من دارید.
به قول یکی از دوستان اگه زیاد گیر بدید همچین به 110 میگم که اون موقع برید گوشه حلفدونی.
اس ام اس داده : اگه بخوای به چیزایی که تا الان نداشتی برسی باید طوری باشی که تا الان نبودی.
یعنی مثلا اگه بخوای دزدی کنی چون تا الان دزد نبودی باید الان دزد بشی و ...
ولی شمایی که قطار خوشبختی را سوار شده اید، این قطار روی یک ریل منحرف دارد عبور می کند پس ...
۱- یک صحنه سوال برانگیز در مترو و چند برداشت (از وبلاگ زهرا)
۲- یکی اینجا افتاده و کمک می طلبد ! (از وبلاگ محمد نوری زاد)
۳- منظومهی شمسی و دوستان (از وبلاگ توکای مقدس)
دنبال یه میوه ی سر راست و خوش طعم میگردم،نارنگی؟ نه زود تموم میشه،سیب؟ اصلا،خیلی تکراریه، پرتقال؟شوخی میکنی،اصلا حسش نیست؛انارم که،ااااااا انار؟ آره، رو انار میشه حساب کرد؛صدای بسته شدن در یخچالو که شنیدم یه سنت فراموش شده برام زنده شد،آبلمبو،چرا چند سال این حرکت رو نمی زدم؟ نکنه اوف می دونستم؟
با یه سرخوشیه ملیحی شروع کردم به مشت و مال انار بالغ،اینورش خوبه حالا اینور،بالاش هم که همیشه سفته تا اونجایی که یادمه،اما پایینش همیشه به اون حالت ایده آل میرسه،دیگه نگاش نمیکردم ،انگشتا کار چشما رو می کردند،چشمام خیره به یه نقطه،یه جورایی پیش خودم میگفتم قدیما داره برام تکرار میشه نکنه این حرکت یعنی تموم شدن یه فصل زندگی که ازش بی خبرم،نکنه و نکنه هایی که ادامه داشت وسینه ای که ستبر کرده بودم وافکاری درش غرق بودم و ناگهان سکوت، انگشتام رسید به کف دستم واناری که دو نیم شده بود و آب اناری که از بین انگشتان سرازیر بود و دانه های واپاشیده شده روی فرش و من و پیرهنی که دیگر رنگی از انار داره.

پیرو مطلب دوست عزیز سینه سرخ ترغیب شدم چند وبلاگ معرفی کنم،شاید بیشتر شما با این وبلاگ ها آشنایید ولی فکر نمی کنم معرفی دوباره آن ضرری داشته باشد
در محیط مجازی اینترنت وبلاگ هایی است که من همیشه به آنها سر میزنم ولی نه به صورت سرزدن بقیه افراد بلکه از طریق گوگل ریدر ، گوگل ریدر فن آوری است (برای من جدید!!!) که از طریق آن می توان از به روز شدن تمام وبلاگ های محبوب خود با خبر شد و با این کار در وقت هم صرفه جویی کرد.
(این پیشنهاد یک پیشنهاد صهیونیستی نیست خیلی نترسید!!!)
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها ؛ در این وبلاگ می توان رنگ تفاوت را احساس کرد، این وبلاگ مرا با کلمات جدیدی آشنا می کند،تفاوت نوشتار این وبلاگ به خاطر وجود یک نویسنده از اصحاب رسانه است.
یادداشت های یک گلابی دیوانه ؛این یکی نوعی طنز است که اصلا شبیه لودگی نیست نوعی طنز که هر روز بکری خاص خود را دارد،ستون وقایع الاتفاقیه آن ،این همیشه نو بودن را نشان می دهد.
یادداشت های یک دختر ترشیده ؛نویسنده این وبلاگ ازدواج را از دید طنز بررسی می کند،مسئله ای که همه به نوعی در مورد آن فکر کرده اند،به نظر من کمی دچار تکرار شده است که البته طبیعی است.
باغ و باد و پچ پچ برگ چنار از دور
پنجه های التماس هر درخت خشک
آسمان و چشمه های فواره هایش کور
عصر و از آهنگ غم سرشار
باد و قیچی های ناپیدای او در کار
هر فرو افتادن برگی پیام مرگ
باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ
منصور اوجی
بدم طفلی به فکر بازی و شادی
همین که چند سال بگذشت
بیفتادم به خط دانش و تحصیل
تمام روزهایم شد سیاهی
ولی جلد دفاتر بود آبی
به زور مادر و فامیل
شدم سر تا به پا تحصیل
نگفتم روز اول را
همان روز اهورایی
که دستم بود در دستش
همان دست اهورایی
همان قلبی که تا دیروز
بود ساعت دیواری
شد از امروز بمبی
بدون چاشنی و گرمی
به یکباره شدش آهن
نه با آن سختی و زبری
نه فکر بازی بودم
نه فکر شادی و تفریح
تمام بازی من شد
یکی دوتا مداد رنگی
مداد رنگی من بود
یکی قرمز یکی آبی
که با قرمز می کشیدم
نقش های پشت هر واژه
ولی با آن یکی آبی
نوشتم من هزاران مشق بی تصحیح
ندانسته نوشتم من
چه بود آن مشق های من
نه چوب تر به بالا سر
نه چک بود از سر ظلمت
به یکباره شدم آقا
میان جمع فامیلم
از آن پس بود نوازش ها
به بالای سر خویشم
نبود روزی که در آن روز
نیارم چند تا بیست بنده
ز املاء و حساب و شعر
بگیر تا آخر قصه
گذشت و من رسیدم
به فصل تازه ی دانش
از این پس بود چوب تر
به بالای سر بنده
به زور چوب تر هم شد
شدم فارغ ز هر دانش
بدم بیکاره من یک سال
پس از آن ده دوازده سال
نشستم خوب فکر کردم
چه بود آن ده دوازده سال
مثال یک هواپیما
گذشتم از دوازده سال
رسیدم خانه ی آخر
همان جایی که بودم من
از آن خانه ی آخر من
چهار سال فاصله دارم
گذشتم از همان خانه
الان من یک لیسانس دارم .
تفنگ دست تو يعنی زبان آتش و آهن!
من اما پيش اين اهریمنی ابزار بنيانکن، ندارم جز زبانِ دل دلی لبريز از مهر تو، ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن، زبان خشم و خونریزی است! زبان قهر چنگیزی است!
بیا بنشین، بگو، بشنو سخن، شايد فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید! برادر، ای برادر!
گر که میخوانی مرا، بنشين برادروار تفنگات را زمین بگذار تا از جسم تو اين ديو انسانکش برون آيد.
تو از آيين انسانی چه میدانی؟ اگر جان را خدا داده است، چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت اين برادر را به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جويی و حق با تست ولی حق را، برادر جان، به زور این زباننافهم آتشبار، نباید جُست!
اگر این بار شد وجدان خوابآلودهات بیدار تفنگات را زمین بگذار!
- صدای محمدرضا شجریان؛ شعر فریدون مشیری

